تبليغاتX
ما چند نفر
ما چند نفر

فارسی شکر است!

پیرمرد سر جای همیشگی اش وایساده و بساطش رو پهن کرده. باز هم چند دیقه ای جلوی بساطش درنگ می کنیم شاید کتاب تازه ای... اما همون کتابای قبلیه : چند تا مقاله ی ترکی و چند تا استیج زبان و کتابای کمک درسی مال عهد دارالفنون ! روزها برام سؤال بود که این پیرمرد ـ که هم قیافه اش به شهریار می ره و هم من رو یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم می اندازه - با اینکه روزها می گذره و حتی یه کتاب هم نمی فروشه چرا هر روز از صبح تا شب توی سرما و زیر تیغ آفتاب اینجاست؟! حالا بعد از روزها حالیم شده چیزی که پیرمرد رو وا می داره این کار رو بکنه و چیزی که چشماش این همه مدت فریاد می زد و من ندیدم اینه که اون نمی خواد کم بیاره .می خواد به خودش ثابت کنه که هنوز  می تونه سر پا بایسته و ادامه بده....

خیابونا پر از دردهای زرد و نارنجیه... مثل خیابونای پوشیده از برگ های پاییزی دانشگاه !

بارها و بارها توی همهمه و جار و فریاد دستفروش و بادکنک فروش و فالچی و ... سعی کردم حساب کنم مردی که کبریت می فروشه حتی اگه روزی بیست نفر ازش کبریت بخرن ( که البته با وجود اجاق گازهای فندک دار جدید کسی کبریت نمی خره ! ) و اونم دانه ای پنجاه تومان تازه اگه هزینه ی خریدش رو هم حساب نکنیم   می شه هزار تومان !!! باهاش نون می خره یا پیرهن برای دختر کوچیکه اش یا کفش برای پسرش!؟

و روزها گذشته تا حالیم شده اون چه که یه مرد رو وا می داره به یکی مثل من التماس کنه تا ازش یه بسته دستمال بخرم چشمای منتظر خانوادشه...

پارسال همه ی آدم هایی که در طول هفته می دیدم خلاصه می شد در بچه های دانشگاه که دو سه تیپ بیشتر نیستن : بچه های تیپ سبز !، بچه بسیجی ها ، بچه خرخون ها و کلاس اولی ها ! و تک و توک بچه های باحال فراتر از قالب دانشگاه ! اما حالا هر روز دو بار از بین همهمه ی آدم های مختلف می گذرم. هر روز صدای ماندگار شاملو زنده می شه که :         

                                               در چارراه ها خبری نیست

                                                 یک عده می روند

                                                    یک عده خسته باز می آیند

                                               و انسان

                                                     که کهنه رند خدایی است

                                                بی گمان

                                               بی شوق و بی امید

                                                  برای دو قرص نان

                                                  کاپوت می فروشد

                                                            در معبر زمان. . .

 

در راه برگشت از دانشگاه ( رواتر است به حذف الف و ضمّ گ بخوانیم! با پوزش) از توی تاکسی چایکنار رو نگاه می کنم که پا به پای ما داره میاد. انگار توی دل این شب اون تنها زنده ی این شهره ! آقای راننده با صابر در مورد مسیر و ... ترکی حرف می زنه. من هنوز سرم گیجِ معادله ی کبریت و زندگیه. و گوشام از صدای التماس مرد دستمال فروش و سفره فروش و بادکنکی سوت می زنه. . .

راننده شاید از لهجه ی صابر می فهمه که شروع می کنه فاسی حرف زدن :

- دانشجویید این جا؟

- بله 

( از کجا فهمید!؟یعنی انقدر از قیافه مون درموندگی می باره!؟)

- چی می خونید؟

 صابر جواب می ده :- من فیزیک می خونم خانم هم ادبیات.

اول کلی از شاخه های مختلف فیزیک می پرسه. پلاسما و کوانتوم و ... بعد می پرسه: - خانم ادبیات می خونید؟

 کم کم حواسم رو از چایکنار می گیرم و متوجه حرفاش می شم.- بله

چیا میخونید؟ خیام ، حافظ و...؟

-  بله .حافظ می خونیم. مثنوی ،گلستان ، بوستان ... ( و البته یادم رفت از همه مهم تر عربی رو بگم !)

-از ادبیات معاصر چیزی می خونید؟ خیلی کم .درسته ؟!  

- بله متاسفانه. خیلی کم

- حتما اون هم با هزار تا ترس و دلهره است!

( انگار این راننده دانشگاه رو هم مثل خیابونا خوب می شناسه!)

چیا می خونید توی ادبیات معاصر؟

ادبیات جدید خیلی کم خوندیم! بیشتر ادبیات مشروطه بود: عشقی و ایرج میرزا و...

- از ابتهاج چی ؟ چیزی خوندید؟ چیزی می دونید؟

- چیزی که نخوندیم اما  خیلی کم می شناسمش

- اون شعرش رو که دی ماه سال .... گفته خوندید؟و بعد شروع می کنه به خوندن. به مصرع های آخرش که می رسه با شوق بیشتری می خونه :  " ای آزادی/ آیا با زنجیر می آیی؟"

حالا چایکنار رو بالکل یادم رفت. صدایی زیبا تر از آواز چایکنار رو از همین خیابونا و چار راه ها می شنوم!

بعد کلی از دولت آبادی و جمالزاده صحبت کرد و از من خواست که نویسنده ها و شاعرای جدید رو بهش معرفی کنم و و قتی گفتم که با نویسنده های بزرگ جدید در ایران  زیاد آشنایی ندارم ( البته اگر واقعا همچین صیغه ای وجو داشته باشه !) مثل یه معلم که شاگرد تنبلش رو مؤاخذه می کنه گفت : " چرا باید ندونید؟ مگه دانشجوی ادبیات نیستید؟ !" لبخند تاسفی پر رنگ تر از شرم نشست روی لبم!

بعد پرسید : -از شاملو چی ؟ براتون می گن؟

- شاملو؟! از شاملو که هرگز! فقط تا بتونن می کوبندش و خرابش می کنن!

- نه دخترم. خرابش که نمی تونن بکنن! اینا بزرگن. به این سادگی نمی شه خرابشون کرد... و بعد از شاملو می خونه:         گر بدین سان زیست باید پست

                              من چه ناپاکم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

                         بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست...

 دلم می خواد باهاش هم صدا بشم و بلند بخونم اما آروم و مبهوت گوش می کنم. انگار توی کلاس درس رؤیاهام نشستم. یاد شریعتی می افتم که توی فصل "معبد "،( نه، صابر می گه توی فصل "کاریز" بود.) توی فصل کاریز توی " کویر" جاودانش از یه کلاس میگه. کلاس درسی که یه قناته و استادش پیرمرد کلنگ زن و ضربه های کلنگ درسی که به جان او حک می شن!

انگار این تاکسی هم کلاس درس منه و این مرد راننده -که تاس هست اما با کم ترین سوال و حرفی تا بنا گوشش سرخ نمی شه و عینکی هست اما از پشت عینک با هر حرکت و خنده و نشانه ی حیاتی اخم نمی کنه و مثل خیلیا هم زمان ما نیست اما بر عکس خیلیا خیلی خوب هم زبان ماست! و خیلی می دونه اما خودش رو بزرگ نمی دونه و مثل ماهی از شنا توی برکه ها و دریاهای بزرگ وحشت نمی کنه- استاد منه! چیزی که توی دانشگاه پیدا نکردم حالا توی تاکسیه!

احساس می کنم تاکسی قایقه و ما روی چایکنار- اگر چه باریکه- پارو می زنیم ....! باور کنید اینها که نوشتم صنعت اغراق و مبالغه و رد الفلان علی الفلان و کوفت و زهر مار نیست.... راستکی همین قدر تشنه ام ................................................................!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:6 توسط محمودی| |
من یه باربرم!

رنج می برم٬آه می کشم٬بار سنگین نگاه....

حرف مردم٬گاهی خجالت و خیلی وقتا.....

داشت یادم می رفت من حتی می تونم ناز هم بکشم!

کسی نیست کمکم کنه؟!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:44 توسط آقاپور| |
امسال کلاس خیلی جالبه.همه افسرده و دپرس و... . وقتی میآن کلاس انگار توی جنگ چالدران شکست خوردن. سرشون رو میندازن پایین و میرن میشنن روی نیمکت و بعدش یه لبخندی به بغل دستیشون تحویل میدن که هیچ روانشناسی نمیفهمه معنیش چیه......
البته کم نیستن کسایی که این روزا حالشون خیلی خوبه و شاد و شنگولن. مثل  رحمانی و سپیده رحمانی و کوزت و ... . ما که حسود نیستیم. ایشالا همیشه همینجوری باشن.
البته بعضی ها هم هستن که میگن همینجوری باشه بهتره و ارتباطها باید حداقل باشه. مث خود من
امسال سومین سالیه که همکلاسی هستیم. میخواستم یه پیشنهادی بدم. و اونم اینه که:
یه تاریخی رو مشخص کنیم(مثلن ده سال بعد) که دوباره همدیگه رو ببینیم. یه جایی توی همین تبریز رو انتخاب کنیم و روزش هم مشخص بشه. بعدش بیایم همدیگه رو ببینیم. فک کنم جالب بشه. اینکه بعد از ده سال چی به سرمون اومده و کی زنده ست و کی مرده...
تاریخ پیشنهادی من ۱۵مرداد۱۳۹۹هجری شمسی هستش.مکان:ائل گلی!
خواهش میکنم نظرتون رو اعلام کنید. مخصوصن درمورد تاریخش. و مکانش.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:47 توسط مرتضی ملک محمدی| |

سید علی صالحی

شاعری رو که میخوام معرفی کنم یکی از شاعران مورد علاقمه که شعراش رو خیلی دوست دارم. امیدوارم براتون مفید باشه!

 

سید علی صالحی زادهٔ ۱۳۳۴ شاعر و نویسنده معاصر ایرانی است. وی پایه گذار جریان موج ناب و جنبش شعر گفتار در شعر معاصر ایران و یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران بود.

 

زندگینامه

آغاز زندگی

سید علی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مَرغاب از توابع ایذه در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد و در سال ۱۳۴۰ همراه با خانواده در مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد. در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل می‌کند و یک سال بعد باز به مدرسه برگشته و دیپلم ریاضی را می‌گیرد.

اولین شعرهای او در سال ۱۳۵۰ به اهتمام ابوالقاسم حالت در مجله محلی شرکت نفت چاپ شد.

جریان موج ناب

سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه چند نفر از شاعران هم‌نسل خود جریان «موج ناب» را در شعر سپید پی‌ریزی می‌کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می‌کنند.

در سال ۱۳۵۶ به عنوان برندهٔ جایزهٔ فروغ فرخزاد در شعر اعلام می‌شود.

در سال ۱۳۵۷ صالحی از گروه «موج ناب» فاصله می‌گیرد. او در این باره گفته‌است: «حس می‌کردم همه ما شاعران موج ناب داریم شبیه هم می‌شویم...»

 

رفتن به دانشگاه

وی در اردی‌بهشت سال ۱۳۵۸ برای اقامت دایم به تهران می‌رود و در پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشتهٔ ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می‌شود. در همین زمان با حمایت اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی‌آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود.

وی در جریان انقلاب فرهنگی زخمی می‌شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می‌گیرد.

جریان شعر گفتار

در سال ۱۳۶۳ با نقض تقطیع سنتی و سطربندی کلاسیک در شعر سپید، پیشنهاد «تقطیع هموار و مدرن» را مطرح کرد. سرانجام موفق می‌شود این روش تقطیع را همه گیر کند که تا امروز مورد قبول است.

یک سال بعد «جنبش شعر گفتار» را با ساده کردن زبان شعر معرفی می‌کند که با آغاز دهه هفتاد به جریانی مقبول در شعر فارسی تبدیل شد. وی در این باره گفته‌است: «ریشه شعر گفتار به گات‌های اوستا بازمی‌گردد. معمار نخست آن حافظ است و نیما و شاملو هم چند شعر نزدیک به این حوزه سروده‌اند. اما فروغ دقیقا یک شاعر کامل در»شعر گفتار«است. من تنها برای این حرکت»عنوانی دُرُست«یافتم و سپس در مقام تئوریسینِ مولف، مبانی تئوریک آن را کشف و ارائه کردم. همین!»

 

دهه هفتاد و بعد

صالحی از ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ دبیر سرویس ادبی و صفحه شعر مجله «دنیای سخن» بود و در سال ۱۳۷۹ کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را با استقبال مناسبی راه‌اندازی کرد.

از همین دوره ترجمهٔ شعر صالحی به زبان‌های فرانسه، عربی، آلمانی، انگلیسی، ارمنی، روسی و کردی به صورت پراکنده در مطبوعات چاپ گردید و دو دفتر شعر از وی در کردستان عراق (به زبان کردی) منتشر شد.

وی در سال ۱۳۷۸ برای فعالیت مجدد به کانون نویسندگان ایران بازگشت و دو سال بعد از سوی مجمع عمومی به عنوان یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران انتخاب شد.

صالحی در سال ۱۳۸۲ به عنوان سردبیر، یک شماره مجله «معیار ادبی» را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع‌المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم گردید.

آثار و فعالیت‌ها

دفترهای شعر

  • لیالی ِلا
  • یوماآنادا - ۱۳۸۴
  • پیشگو و پیاده شطرنج - ۱۳۶۷
  • مثلثات و اشراق‌ها
  • عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور – ۱۳۷۶
  • دیرآمدی ری‌را... نامه‌ها - ۱۳۷۳
  • نشانی‌ها – ۱۳۷۴
  • سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت – ۱۳۷۵
  • آسمانی‌ها – ۱۳۷۶
  • رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود – ۱۳۷۶
  • ساده بودم، تو نبودی، باران بود – ۱۳۷۷
  • آخرین عاشقانه‌های ری را - ۱۳۷۸
  • دعای زنی در راه که تنها می‌رفت – ۱۳۷۹
  • چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد – ۱۳۸۰
  • دریغا ملا عمر... – ۱۳۸۰
  • از آوازهای کولیان اهوازی (شعرهای دوران جوانی، ۱۳۵۷-۱۳۵۰) - ۱۳۸۲
  • سمفونی سپیده‌دم

گزینه‌های اشعار

  • گزینه اشعار - ۱۳۸۳
  • مجموعه اشعار (دفتر یکم) - ۱۳۸۴

رمان‌ها

  • علو - ۱۳۷۶

کارگاه‌های شعر

صالحی در سال ۱۳۷۵ اولین کارگاه شعر خود را در تهران با عنوان کارگاه شعر معیار (در مجله معیار)تأسیس کرد.

در سال ۱۳۷۹ صالحی مجدداً کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را راه‌اندازی می‌کند که با استقبال خوبی روبرو می‌شود. این کارگاه تاکنون فعال است.

آخرین اثر منتشر شده از وی اثریست با نام قمری غمخوار در شامگاه خزانی که شامل هایکوهای اوست. وی در مورد هایکو مینویسد :

هایکو شعر اندیشه نیست،  اندیشه بخشی از سپیدی ناپیدای اوست که بر جریده‌ی سیال زمان رقم می‌خورد٬ بدون مراقبه و حلول در هوش هایکو٬ سپیدخوانی آن غیرممکن است ...

هایکو را در هر شرایطی نمی‌توان و نباید خواند و دید. کوچک‌ترین خلل و مزاحمت در ملاقات با هایکو٬ موجب گریز نهایی او می‌شود٬ در چنین شرایطی تنها جسد خود را برای تو باز می‌گذارد."

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:19 توسط فیضی زاده| |
سلام بچه ها...
ما خیلی وقته که هیچ جایی برای تبادل اندیشه نداریم. فقط این وبلاگ مونده برامون. حداقل اینجا که میاین و میخونین یه کامنتی هم بذارین تا از نظراتتون با خبر شیم. به خدا ثواب داره!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موضوعی که میخوام درموردش صحبت کنم شاید براتون در نگاه اول جالب باشه. و حتی عجیب.
ما توی دبیرستان میخوندیم که فلسیطن و لبنان ادبیات تبعید دارند. ولی آیا میدونستید که ایران هم ادبیات تبعید غنی ای داره. سابقه ادبیات تبعید در ایران زیاده. از زمان صفویه که ادبیات تبعید به اوج خودش میرسه و اکثر شاعران، ایران را به مقصد هند ترک کردند تا امروز که شاعران و نویسندگان طراز اول ما خارج از ایران به فعالیت ادبی میپردازند.
و جالب اینجاست شاعران و نویسندگان خیلی بزرگی هم در خارج از ایران به فعالیت میپردازند.
شاعران و نویسندگانی مثل:
رضا براهنی: پدر نقد ادبی جدید ایران.و کاندیدای جایزه ادبیات نوبل.(در کانادا مشغول به کار میباشند)
عباس معروفی: از نویسندگان طراز اول که بعضی ها او را در ردیف صادق هدایت و حتی برتر از او دانسته اند.(در آلمان زندگی میکند)
یدالله رویایی: پدر شعر حجم در ایران و کسی که جایزه شوالیه فرانسه را کسب نموده است و امروز جریان شعر حجم او در اروپا و آمریکا هواداران بسیاری دارد.ایشان در فرانسه به سر میبرند.
رضا قاسمی: نوسینده مدرنیست ایرانی که جوایز متعدد داخلی را برای رمان" همنوایی شبانه ارکستر چوبها" کسب کرد. و از دیگر کتاب های وی میتوان به " حرکت با شماست مرکوشیو"(نمایشنامه)، چاه بابل(رمان)،وردی که بره ها میخوانند(رمان) و ... اشاره کرد.(در پاریس به سر میبرند)
و...
من حتی شنیده ام که دکتر شفیعی کدکنی نیز به تازگی از ایران مهاجرت نموده اند که البته از صحت این ادعا اطلاع کافی ندارم.
به امید روزی که قدر هنرمندان و نویسندگان خود را بیشتر از این بدانیم و از انها بیشتر از این حمایت کنیم.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:46 توسط مرتضی ملک محمدی| |
نگاهي به زندگي «هرتا مولر» برنده نوبل ادبيات 2009

خبرگزاري فارس: اغلب آثار هرتا مولر، نويسنده 56 ساله آلماني‌زبان، كه برنده جايزه نوبل ادبيات 2009 شده است، درباره سرزمين دوران كودكي و نوجواني‌اش يعني روماني است كه تحت سلطه كومنيست‌ها بود.


به گزارش خبرنگار فارس، كميته نوبل ادبيات امروز اعلام كرد «نوبل ادبيات به هرتا مولر تعلق مي‌گيرد، كسي كه با تمركز بر شعر و سادگي نثر دورنماي زندگي كساني را كه اموالشان مصادره شده به تصوير كشيده است.»
امسال در صدر گمانه‌زني‌هاي مربوط به نوبل ادبيات نام آموس اوز، نويسنده منتقد رژيم صهيونيستي بود.
اما از دو روز پيش نام هرتا مولر نيز بعد از آموس اوز قرار گرفت.
خبرگزاري آلمان از روز گذشته به صورت مكرر گزارش داد كه هرتا مولر برنده نوبل ادبيات سال 2009 خواهد شد.
اين خبرگزاري نوشت: گونتر گراس 20 سال براي جايزه نوبلش صبر كرد اما اين انتظار براي هرتا مولر سريعتر خواهد بود.
اين نويسنده 56 ساله آلماني كه تاكنون كمتر نامش در ليست گمانه‌زني‌ها قرار مي‌گرفت امسال به طور ناگهاني در صدر جدول‌هاي گمانه‌زني نشست.
گزارش‌هاي امروز و روز گذشته برخي رسانه‌ها واكنش منتقدان و برخي از اعضاي آكادمي سوئد را برانگيخته است.
آن‌ها مي‌گويند نام برنده نوبل ادبيات امسال به بيرون از درهاي بسته آكادمي درز كرده است.
هرتا مولر، نويسنده و شاعر آلماني متولد روماني سال 1953 به دنيا آمد. او همسر ريچارد واگنر، نويسنده است.
او در دانشگاه روماني علاوه بر رشته مطالعات آلماني در رشته ادبيات رومانيايي نيز تحصيل كرد.
مولر سال 1976 در يك شركت مهندسي مشغول به كار شد اما سه سال پس از آن به دليل نپذيرفتن پيشنهاد شغلي پليس امنيت رژيم كمونيستي وقت در روماني كارش را از دست داد.
پس از آن او معلم مهد كودك شد و به طور خصوصي در روماني درس آلماني مي داد.
نخستين كتابش را سال 1982 به زبان آلماني و با عنوان «زمين هاي پست» منتشر كرد.
او سال 1987 همراه با همسرش ريچارد واگنر كشورش را به مقصد آلمان ترك كرد و براي هميشه مقيم برلين شد.
مولر سال 1995 به عضويت آكادمي شعر و ادبيات آلمان درآمد.
بسياري از آثار هرتا مولر پس‌زمينه‌اي به سرزمين دوران كودكي و نوجواني اش يعني روماني و حكومت كمونيستي تحت رياست نيكولاي چائوشسكو است.
نيكولاي چائوشسكو سياست‌مدار كمونيست رومانيايي بود كه از 1965 تا روز اعدامش در سال 1989 به وسيله انقلابيون، دبير كل حزب كمونيست روماني و در نتيجه بالاترين مقام آن كشور بود.
مولر از سال 1981 تا سال 2009 بيش از 20 جايزه ادبي را از نهادها و انجمن هاي مختلف در اروپا و خارج از اروپا به دست آورده است.
«وطن همان جايي است كه به زبانش صحبت مي‌شود» و «گرسنه و ابريشم» از جمله آثار او هستند.
آخرين كتاب او «نَفَس زدن» نام دارد كه قرار است در مونيخ منتشر شود.
از هرتا مولر رمان «سرزمين گوجه‌هاي سبز» با ترجمه غلامحسين ميرزاصالح به فارسي ترجمه شده است.
نوشته‌هاي او تاكنون به 24 زبان ترجمه شده‌اند.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:24 توسط مرتضی ملک محمدی| |